|

Front List
Literature

سنگـسـار
.
Recent
Nobel prize ceremony with victims' mothers
A gro...
I was reading about the hostage crises and the ti...
Yes! There is a connection between human security ...
Iran: Crimes Against Humanity
This report may he...
An Open Letter to Pantea Beigi
As a participant...
Iran
It looks like that Reza Aslan and Trita Pars...
Security Apparatus versus Pasdaran
I am not so mu...
Not What It Was Supposed to Be
It was supposed to...
From Theocracy To Junta
Yesterday even before the...
The fake Velvet revolution is under way in Iran!
...
03/01/2003 - 04/01/2003
04/01/2003 - 05/01/2003
05/01/2003 - 06/01/2003
06/01/2003 - 07/01/2003
07/01/2003 - 08/01/2003
08/01/2003 - 09/01/2003
09/01/2003 - 10/01/2003
10/01/2003 - 11/01/2003
11/01/2003 - 12/01/2003
12/01/2003 - 01/01/2004
01/01/2004 - 02/01/2004
02/01/2004 - 03/01/2004
03/01/2004 - 04/01/2004
04/01/2004 - 05/01/2004
05/01/2004 - 06/01/2004
06/01/2004 - 07/01/2004
07/01/2004 - 08/01/2004
08/01/2004 - 09/01/2004
09/01/2004 - 10/01/2004
10/01/2004 - 11/01/2004
11/01/2004 - 12/01/2004
12/01/2004 - 01/01/2005
01/01/2005 - 02/01/2005
02/01/2005 - 03/01/2005
03/01/2005 - 04/01/2005
04/01/2005 - 05/01/2005
05/01/2005 - 06/01/2005
06/01/2005 - 07/01/2005
07/01/2005 - 08/01/2005
08/01/2005 - 09/01/2005
09/01/2005 - 10/01/2005
10/01/2005 - 11/01/2005
11/01/2005 - 12/01/2005
12/01/2005 - 01/01/2006
01/01/2006 - 02/01/2006
02/01/2006 - 03/01/2006
03/01/2006 - 04/01/2006
04/01/2006 - 05/01/2006
05/01/2006 - 06/01/2006
06/01/2006 - 07/01/2006
07/01/2006 - 08/01/2006
08/01/2006 - 09/01/2006
09/01/2006 - 10/01/2006
10/01/2006 - 11/01/2006
11/01/2006 - 12/01/2006
12/01/2006 - 01/01/2007
01/01/2007 - 02/01/2007
02/01/2007 - 03/01/2007
03/01/2007 - 04/01/2007
04/01/2007 - 05/01/2007
05/01/2007 - 06/01/2007
06/01/2007 - 07/01/2007
07/01/2007 - 08/01/2007
08/01/2007 - 09/01/2007
09/01/2007 - 10/01/2007
10/01/2007 - 11/01/2007
11/01/2007 - 12/01/2007
12/01/2007 - 01/01/2008
01/01/2008 - 02/01/2008
02/01/2008 - 03/01/2008
03/01/2008 - 04/01/2008
04/01/2008 - 05/01/2008
05/01/2008 - 06/01/2008
06/01/2008 - 07/01/2008
07/01/2008 - 08/01/2008
08/01/2008 - 09/01/2008
09/01/2008 - 10/01/2008
10/01/2008 - 11/01/2008
11/01/2008 - 12/01/2008
12/01/2008 - 01/01/2009
02/01/2009 - 03/01/2009
03/01/2009 - 04/01/2009
04/01/2009 - 05/01/2009
06/01/2009 - 07/01/2009
07/01/2009 - 08/01/2009
08/01/2009 - 09/01/2009
10/01/2009 - 11/01/2009
|
|
|
Tuesday, December 27, 2005
جناب خاتمی اینبار با عبای شکلاتی رنگش سر زبونها افتاده و چپ و راست هم یا ازش تقدیر می شه یا اینکه چرا و چی و کجا و چون و اما ... که وبلاگش رو کی و کدوم بچه های باحال و جیگر طلا راه انداختند... برای من خاتمی یکی از افراد مسیول و فعال در رژیم آدمخوار حاکم بر ایران است و عباش چه رنگ شکلات باشد چه یادآور گه... باید به خاطر همکاری با یک رژیم آدم کش به دادگاه عدل برده شود... حالا این نظر شخص شخیص من است و امیدوارم که اونهایی که سردیشون کرده بود و واسه این رفیقشون وبلاگ راه انداختند... یادشون نره در زمان ریاست جمهوری خاتمی چند دانشجو به زندان افتادند و چند دانشجو کشته شدند! فکر کنم این گروه وبلاگ راه انداز خاتمی و مبلغهایش مثل همون افراد سینه چاک خورده گوگوشی-مموشی هستند که سالگرد قیام دانشجویی از تورنتو تا لوس آنجلس هر کنسرت گوگوش رو رفتند و با لباسهای شب و دلارهای پوست گردو-شکن به پایکوبی پرداختند و در خواب غفلتی که همین جناب خاتمی رنگ کن و دولت سیارش براشون دیده بودند... شناور شدند... قلپ قلپ قلپ... یادمون نره خاتمی با عبا و بی عبا... با ماتحت پوشیده یا عریان به مدت هشت سال نماینده چه رژیمی بود! ----------------------------------- دیشب پس از مهمانی در منزل دوستان به مناسبت صحبت از مامان... وقتی رسیدم خونه خودم رو مثل این دو سال گذشته با شکلات خفه کردم و تا صبح از دل درد به خودم پیچیدم... به انگلیسی به این حالت من گفته می شه اموشنال ایترمی دونم که خیلی دلم می خواست وقتی خانمی که پیشم نشسته بود یا وقتی خودم از مرگ مادر صحبت می کردیم همونجا بشینم زار زار گریه کنم... با همه لذتهایی که تعطیلات ماه دسامبر همراه خودش داره... برای من دسامبر همیشه ماه مرگ مامان می مونه.
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Tuesday, December 27, 2005
|
|
Thursday, December 22, 2005
این رو یادم رفت بنویسم... که یک نوشته دانمارکی دارم که می گه... آدم باید خیلی قورباغه ببوسه تا پرنسش رو پیدا کنه... خواستم بگم با عذرخواهی از همه قورباغه هایی که بوسشون کرده بودم ... پ عزیزم... خیلی پرنس دوست داشتنی هستی...
----------- گفتم فعلا این رو برات بنویسم تا بعد که وقت کردم یک عکسمون رو بگذارم... دوستت دارم... برای همه مهربونیهات... خنده هات... برای اینکه پدر خوبی هستی... شوهر و عاشق و معشوق و دوست و رفیق راهمی... برای اینکه دروغ نمی گی... متلک نمی گی... خالصی و فروتن... اگر عمری باشه و چشم نخوریم و همینجوری بمونیم... یه چند دهه دیگه هم تا عمری هست... با هم زندگی می کنیم و نوه نتیجه هامون رو با هم می بینیم... من دندونهای تو رو می گذارم تو دهنم تا بتونم شکلات بخورم... تو هم عینک من رو می گذاری که کتاب بخونی...
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Thursday, December 22, 2005
|
|
Wednesday, December 21, 2005
Hunger strike in a prison in Iran - Since November 15, 2005

Ironic but tonight is Yalda... -------------------------------------------------------------------------------------------------------------
 ...to introduce a bit of her Persian heritage ... we celebrated Yalda tonight... while the little girl has her castle and the blue Cinderella costume... we want her to know of ... Hafiz, and pomegranates.... and Happy Birthday my dearest p...
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Wednesday, December 21, 2005
|
|
Wednesday, December 14, 2005
امشب پای تلفن من: پ؟ لطفا داری میای خونه سر راه ماست بخر پ: قاه قاه قاه من: چی شده؟ پ: یاد حرف دیشبت افتادم... قاه قاه قاه من: کدوم حرفم؟ پ: همون که گفتی برات گاهی ای-میل می دن دوستات یا خواننده هات که شوهرت چقدر شانس آورده زنی مثل تو بهش بله گفته... دیشب من: پ؟ می دونی بعضی وقتها از خواننده ها و دوستام برام ای-میل میاد که شوهرت چه خوش شانسه که شما بهش بله گفتی... خبر ندارن که من رفتم حلقه خریدم توش رو دادم اسمامون رو حک کنن بعد هم آوردم تو دفترت (پ دانشگاه کپنهاگ تدریس می کرد) و ازت تقاضای ازدواج کردم... یعنی گفتم جیگر؟ من رو به کنیزی قبول می کنی؟ پ: قاه قاه قاه امشب پ: آره یاد حرف دیشبت افتادم که گفتی می خوای بهشون بگی که اونروز از من پرسیدی به کنیزی قبولت می کنم... --- به غیر از مورد کنیزی بقیه اش اتفاق افتاده ---------------------------- امروز چهار شنبه 23 آذر 84 ، دوهزار و شصت و يك روز از حبس اکبر گنجی ميگذرد.
Akbar Ganji and Two Thousand and Sixty One days of Prison.
---------------------------- Iran the Forbidden zone
Iran, my country of birth... is where good manners are the strict diet of the society. Farting, burping and picking the nose are three main public concerns for us where as execution, stoning, murdering, canibalism and torture are just part of the fun and joy of being Iranian!
Welcome to Iran, the Farting Forbidden Zone!
ایران منطقه ممنوعه
ایران، کشوری که من در آن به دنیا آمده ام... سرزمینی است که اتیکت و رفتار (پز و تعارفات ) برای مردمانمان خیلی مهم است و گوزیدن، آروغ زدن و انگشت در بینی کردن (مثلا انگشت حداد عادل در بینی اش) در اماکن عمومی... ما را دچار حیرانی و آشفتگی خاطر می سازد... اما اعدام، سنگسار، قتلها(ی زنجیره ای) آدمخواری و شکنجه... فقط بخشی از لذت زندگی ایرانی ما هستند.
به ایران، منطقه گوزیدن ممنوع خوش آمدید!
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Wednesday, December 14, 2005
|
|
Tuesday, December 13, 2005
دختر کوچولو با این لباس پرنسسیش/ لباس سیندرلاش من و پ رو کشته... باید شب بشورمش که صبح قبل از مهد کودک / یا کلاس تکواندو/ یا باله اش اون رو یک ساعتی تو خونه بپوشه... دماری از روزگارمون ساعت پنج صبح در آورده بود که پاهاش رو روی زمین نمی گذاشت مگر اینکه کفشهای قرمز براقش پاش باشه... که مجبور شدم بند کفشهاش رو ببرم خیال خودم و پ رو راحت کنم... امروز با آژان کشی بالاخره رضایت داد که لباس سیندرلاش رو وقتی بیدار هست بشورم... به هوای اینکه داره خودش کمک می کنه بندازه توی لباسشویی!! پ از اداره اومد ... فکر کردم می خواد بگه تو سی -آی -ای کار میکنه نگو میخواد یواشی بهم بگه... خدا عمرت بده شیما... لباس سیندرلاش تنش نیست... رنگ وروی دخترمون باز شد... ------------- تجربه جدید این بلاگر من رو به وبنوشته های این رفیقمون معتاد کرده
------------- I am still writing under the ... zaneirani=Iranian Woman title... I just want to remind myself... why I blog...
yes! I CAN’T KEEP QUIET! -------------
هر وقت از دم دریاچه نزدیک خونه رد می شدیم تا برف و یخ نبود دختر کوچولو می گفت که دریاچه ه ه ه و بعد سوال اینکه کروکودایل داره؟ و اینکه چرا نمی خواد بره تو دریاچه... و آیا بابا می تونه اگر دریاچه کروکودیل داشته باشه باهش بجنگه و شکستش بده؟ جدیدا: دختر: دریاچه ه ه ه ه! دختر: مانی ی ی ؟؟؟ این که روش برفه حالا می شه برم روش آیس اسکیتینگ (پاتیناژ) بکنم؟
شیما: دریاچه یخ زده اما بعضی جاهاش یخش سفت نیست اگر آدم بره روش بازی کنه ممکنه بیافته تو دریاچه
دختر: اما مانی ی ی ... این دیگه دریاچه نیست.. این یخچه اس. -----------
دختر کوچولوی سه سال و نیمه... باز گوشش چرک کرده و پزشکش می گه چون مهد کودک می ره این سرما خوردگیش خوب نشده روش یکی دیگه اومده. این دفعه یک مدل دیگه آنتی بیوتیک دادن... که دختره پدرم رو درمیاره تا بخوره... از بچگیش از داروی مایع بدش می امد... دوسال پیش که مامان فوت کرد و با دختر رفتیم دانمارک... غم و رنج مرگ و ندیدن مامان برای یکسال و نیم قبل از مرگش و حرف دکتر ها رو باور کردن که سرطانش حاد نیست... و آماده مرگش نبودن از یک طرف... یک هفته اول نبودن پ از اون طرف... شکستن بابا و برادر کوچیکم که نه غذا می خورد و نه حرف می زد از یک طرف... مریضی دختر کوچولو هم از اون طرف دیگه داشت خودم رو هم از پا می انداخت...
کجایی زن یک کم لوسم کنی؟ سرم رو روی پات بگذارم... نوازشم کنی...
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Tuesday, December 13, 2005
|
|
Monday, December 12, 2005
Where is Harold Pinter moral sensibility? What actions has Pinter taken against genocides around the world? What has he done against barbaric practices such as stoning and mutilation in countries such as Iran? And what has he done to bring attention to the psychological and social injustice against first second or even third generation immigrant in various countries in Europe?
As most people are aware of this fact… the Nobel Prize is regarded as one of the prestigious awards given for intellectual achievements… and each prize constitutes a diploma, a gold medal, and a sum of money. Given the recent history of Nobel Prize… this does not come as a bolt from the blue to see the recent Nobel Prize for literature was awarded to Mr. Harold Pinter of United Kingdom. In his speech Mr. Pinter, and my emphasis is on the word speech, what he delivers to the audience is one of his make believe playwrights with one exception… the play is rewarded by a large monetary award… about 1.3 million US Dollars that is. Convincing himself into believing this is another play, Mr. Pinter colorfully portrays the hundreds of thousands of deaths that have taken place throughout many countries … and according to him… those all have been attributable to US foreign policy. Subsequently he goes on to say: "The crimes of the United States have been systematic, constant, vicious, remorseless, but very few people have actually talked about them. " and "the United States is without doubt the greatest show on the road. Brutal, indifferent, scornful and ruthless it may be but it is also very clever." Why should it come as a surprise to hear Mr. Pinter speak of these crimes yet never mention the 1 million Iraqis who died of the malnourishment and disease under the watch of the U.N., the organization he criticizes the US for not giving a damn about. He doesn't mention the cozy relationship between France, Russia and Sadam's regime. We never hear Mr. Pinter speak of France and the French troops when in their mission to civilize Algerians, looted, raped and desecrated mosques after the WWII. Predictably enough he brings up the favorite topic among Nobel Laureates, i.e. Guantanamo, but he fails to mention that the racism in his country of birth breathes and has driven the very same people to desperate suicide missions against the humanity. Charity starts from home! If you want to speak about the crimes against humanity please remind us, what actions have you taken against genocides around the world. What have you done against barbaric practices such as stoning and mutilation in countries such as Iran? And what have you done to bring attention to the psychological and social injustice against first second or even third generation immigrant in various countries in Europe.
Sheema Kalbasi
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Monday, December 12, 2005
|
|
Sunday, December 11, 2005
Art, truth and politics
"God is good. God is great. God is good. My God is good. Bin Laden's God is bad. His is a bad God. Saddam's God was bad, except he didn't have one. He was a barbarian. We are not barbarians. We don't chop people's heads off. We believe in freedom. So does God. I am not a barbarian. I am the democratically elected leader of a freedom-loving democracy. We are a compassionate society. We give compassionate electrocution and compassionate lethal injection. We are a great nation. I am not a dictator. He is. I am not a barbarian. He is. And he is. They all are. I possess moral authority. You see this fist? This is my moral authority. And don't you forget it."
Harold Pinter
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Sunday, December 11, 2005
|
|
Saturday, December 10, 2005
 به یادت هستم...
Maman,
...ever since I opened my eyes into yours...my love for you has evenly spread in my body...like...when spirits grow into humans and become...mothers and daughters... (March 2004)
Two long years since I lost you to the soil.
I miss you woman.
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Saturday, December 10, 2005
|
|
Friday, December 09, 2005
امروز برف شدیدی می آمد و یکساعت و نیم ... توی خیابون خودمون گیج و کلافه با ماشین گریپاچ کرده مونده بودیم. دختر کوچولو هم که چون نتونسته بودیم پیچ خیابون مدرسه و خونه امون رو بگذرونیم و تو ماشین نشسته بود... با هیجان و نگرانی می پرسید: آر وی لاست؟ بعد هم خودش تایید می کرد... گم شدیم! حالا چیکار کنیم! بهش گفتن نه مانی ما تو کوچه خودمونیم... ماشین گیر کرده... اگه ماشین راه نره فوقش پیاده می شیم تا خونه پیاده می ریم که تق صدای محکم ته ماشین به سنگ یا درخت یا چیزی تو همین مایه ها اومد و دختر بیشتر نگران شد که آخرالزمون شده... با هر جون کندنی بود و هل و بدبختی دیدیم نمی شه منتظر ماشین کمکی موند و به اتکای زور بازوی پ و رانندگی من بالاخره ماشین رو به توی سربالایی خونه خودمون رسوندیم... بگذرد که بعد نیم ساعت پ مجبور شد بره سرکار که رابط کامپیوتر/لپ تاب مخصوص کارش رو بیاره خونه و وقتی برگشت باز ماشین بین دو تا پارکینگ گیر کرد و با بیل زدن ماشین رو آوردیم تو...
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Friday, December 09, 2005
|
|
Thursday, December 08, 2005

شیما جون دختر نازم. صورت خوشگل تر از برگ گلت را می بوسم و از خدای دعای همیشگی ام که سلامتی-موفقیت-خوشبختی است برایت آرزو می کنم. نامه ات چند روز پیش زمانی که برای ماموریت اداری فرسنگها دور از تهران بودم بدست (برادر کوچک) رسیده بود که بمحض رسیدن نامه ات را به من داد و آن را همان دقیقه با تمام خستگی ناشی از راه خواندم. از اینکه نامه ات تمام احساس درونت را بیان کرده بود خوشحالم کرد. ولی این وسط شیما جون یک چیزی هست و آن مرگ دردناک خواهرم که تو خوب می دانی چقدر برایم عزیز بود. ولی حالا شده و او دیگر نیست ولی من سعی می کنم که همیشه فکر کنم او هست و در مشهد زندگی می کند و چون از او دور هستم گاهی می توانم او را ببینم. تازه شیما جون زنده یا مرده بودن آخر خط هر چیزی نیست-تو شیما نازنین دخترم سعی کن دیگر در اطراف این موضوع فکر نکنی. چون تو آینده را در پیش روی داری و باید زندگیت با تمام جدیت بسازی و خودت را بازسازی کنی. از هیچ چیز نگران نباش... از غم و غصه هیچ عایدی پیدا نمی شود جز رنج و درون خمیده و شکسته چرا حال تو با این سن و سال خودت را عذاب می دهی... بگذار تا برایت بگویم تا بدانی در اینجا چه می گذرد. شیما جان مردم سر به شورش برداشته اند. سروصدا زیاد است و چند نفر در این راه کشته شده اند. با سنگ چوب خانمها را از ماشین ها بیرون می کشند. آنها را بطرف شیشیه مغازه پرتاپ می کنند. باعث مرگ سه خانم شده اند. بسیار توهین و اذیت و آزار بزنان بخصوص رسانده اند. یک روز مسابقه فوتبال بود گویا از قبل برنامه شعار و راه پیمایی بود که دولت می فهمد و جلوی مسابقه را می گیرد نتیجه این می شود که مردم در استادیوم سر به طغیان می گذارند و شعار مرگ بر خ... می دهند! خلاصه کرمان ماشین ها را آتش زدند در تهران ماشین ها را آتش زدند اصفهان عکس منتظری را بالا بردند خلاصه بسیار شلوغ است. بخصوص دختران و زنان در معرض تمام اهانت ها و کتکها قرار گرفته اند حتی خودم با چشم خودم دیدم خانمی را که کودکش در بغلش درماشین پیکان کنار شوهرش در میدان فردوسی میرفت در ماشین را باز کردند و زن را با وضع اسفناکی بیرون کشیدند که بچه اش بیرون پرت شد و خانم را جلوی شوهرش کتک زدند. که منهم بسیار عصبانی و ناراحت شدم و حیف که من اسیر (برادر کوچک) اگرنه که با اینها درگیر می شدم. خلاصه مجبور شدم با گریه راهم را بکشم و بیایم خانه مثل یک گاو چون نتوانستم حرف بزنم. و امروز جمعه بود رفتیم اسکی جای شما خالی. فقط پیست اسکی محل تاخت و تاز پاسداران از خدا بی خبر بود آنقدر دخترها و پسرها را زدند و بی احترامی کردند که صبر منهم لبریز شدو به یکی از فرماندهانشان گفتم آقا اینها بچه های مردم هستند چرا می زنید. و اگر مسلمان هستید آنها را فقط تذکر بدهید. خلاصه همان یک روز تعطیل را هم بکام همه تلخ کردند نفهمیدند اسکی چیست. شیما جان چون دیگر مردم به لبشان رسیده و سخت شلوغ شده و در نتیجه کمیته چی ها هم سخت می گیرند و شیما خوب است که اینجا نیستید چون مجبور بودم سخت گیری زیادی بکنم و خیلی محدود می شدی... شیما جان بفکر خودت باش. دلم نمی خواهد چشمان زیبای تو با گریه کردن زودتر از موعد خراب شود... شیما جان الان تولد حضرت رسول است. همه جا چراغانیست. برادرت خوابیده و من برایت ساعت یازده شب این نامه را می نویسم. -- این نامه را مامان هفده هجده سال پیش به من نوشته وقتی که در پاکستان بودم... چقدرعجیب است که مردم ما هنوز مورد اهانت و تحقیر قرار می گیرند و هنوز در خواب رفرم هستیم! برخلاف همه دنیا...زندگی ایرانیمان محدود است به یک جعبه سیاه در جمهوری اسلامی... اما در هواپیمای سقوط کرده ایرانیمان برخلاف هم هواپیماهای دنیا جعبه سیاهی نیست! --------- What on earth! ---------
یک مصاحبه خوب با یک شاعره معاصر --------- "Mahmoud Ahmadinejad said that if Germany and Austria felt responsible for the Jewish Holocaust, they should give up land to make room for Israel."
BBC
The News shows the Godzilla regime - mourning over the tassels of demolished homes of the homeless in a country not even close to my land - sits on tinplates of power and announces another castration.
This perhaps is a blessing from God that when there is a Friday Prayer in Tehran, we still cry over the Arab-Israeli War.
Sheema Kalbasi --------- Ahmadinejad claims... Hitler has never killed a Jew, Iranians live in a Utopia and Reformists are not charlatans. I wonder why we –that is we... the Iranians- who are so devastatingly obsessed with the way we dress, and judge people for the way they dress– and in this case Khatami verses Ahmainejad- why...yes... why we don't worship Cameron Alborzian, the Iranian-British male Model! He is handsome and smart... and his smile is way better than Khatami and Rafsanji together, Hakha, Reza Pahlavi, Ali Javadi, Majedi, Yazdi, Rajavi, Moeen! ... While the European governments are doing their business of "Table Talks" with the regime in Iran, and the regime is working on its terrorist breeding farms... I sure think Alborzian would do a better job in leading the country! He has a brain for finance and management too... something we have never experienced in Iran!
Sheema Kalbasi ----- Mr. Fakhravar said that in prison, Mr. Ganji is increasingly emerging as a leader of the opposition as it unifies. "The best person to lead the movement is Akbar Ganji. He is behind bars, but he would be the leader," he said.
Eli Lake's interview with Fakhravar
... ------
یک بسته شکلات و یک جلد کتابم رو برای کسی فرستاده بودم... یکی رو به آدرس دانشگاهی که تدریس می کنه و اون یکی رو هم به آدرس خونه اش که سورپریز بشه... شکلاته برگشت خورد و دو روز روی پیشخون آشپزخونه بود و چشمک می زد... بالاخره نتونستم طاقت بیارم...
زن گنده ...اینقدرم شکمو!
--------- Angry Iranians mourn plane crash victims
Dressed in black, hundreds of friends and relatives of the victims lined up outside a Tehran morgue Wednesday to identify the dead. ---- Extended customs, mute prayers, grave to grave, Tehran cemeteries black from the flesh of the youth and on the faces of the mothers lay chipped beliefs and spreading tears.
Sheema Kalbasi
---------
این از سلسله اشعار موازی ام هست ( هم عمودی و هم افقی قابل خواندن است) چون قبلا شعر چاپ شده موازی از کسی جایی ندیده ام ادعا می کنم که خودم این نوع سرایش رو ابداء کردم. نبوغ آدم که می زنه بالا اینجوری هم خودش رو نشون می ده!
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Thursday, December 08, 2005
|
|
Tuesday, December 06, 2005
"Fakhravar's decision to run and his pesky refusal to keep quiet have put his life in danger. An Iranian tribunal informed his sister earlier this year that Iran’s anti-riot police have a standing order to shoot him on sight. But the threat of death appears not to have intimidated him, and he continues to devote his energies to the cause of Iranian democracy."
Jason Lee Steorts
امیر عباس فخرآور ... که حکم قتل وی صادر شده است و در حال حاضر به طور مخفی/زیرزمینی در ایران زندگی می کند... از انسانهای ایرانی و در آرزوی دموکراسی... خواستار شده است تا فردا با گردهمایی در خیابانها به اعتراض بپردازند. برگرفته/خلاصه ای از مقاله " پیغامی زیرمینی" نشنال رویوو ------ وقتی مامان زنده بود...از طریقش اخبار مربوط به فامیلی که هیجده سالیست نمی شناسم... می شنیدم... تا اینکه یکبار که از ایران برگشته بود خبر دستگیری پسرخاله ام را داد که مهندس مکانیکی پنجاه ساله هست... او که سرپرستی هواپیمای رفسنجانی را به عهده داشته وقتی که در هوماپیمای رفسنجانی بمبگذاری می شود به اتهام این عمل ناکرده... به مجازات اعدام محکوم می شود که در اثر این اتهام آنفاکتوس می کند ... پس از اینکه از او رفع اتهام می شود ... همچنان در بیمارستان بستری بوده... این اما نمونه کوچکی است از میزان دقت عمل و جانپرستی این رژیم خونخوار... هر هواپیمایی که تا کنون سقوط کرده است یا مسافربری بوده و یا ارتشی.. اما هیچ هواپیمایی که خامنه ای، رفسنجانی، خاتمی یا خانواده هایشان در آن بوده باشند تا کنون به خاک زمین نخورده و منفجر نشده و تنها انفجاری که آنها را شامل شده... انفجار ثروت ایشان در کشورهای برزیل، کانادا، تانرانیا، موریتانی و ... بوده است... شهرام رفيع زاده هم از روزنامه نگارانی می گوید که بي سرو صدا از سوي برخي نهادها احضار شده بودند تا مورد "ارشاد" قرار گيرند. -------------------------------------------------------------------------------------- بوی کثافت میزند... حاج آقا! راکتورتون پنچر نیست؟الان میشه اسامی رو دید... کسایی که میشناسیشون... یادت میاد جاهایی که تنه میزدی بهشون! کسایی هم که نمیشناسی... یکی میگه تقصیر آمریکاست که نمیگذاره ایران هواپیمای خوب بخره! میگم ایران میتونه اورانیوم غنی کنه... اما نمیتونه هواپیمای خوب بخره... فکر میکنم ایران که رئیس جمهورش هاله نور داره... مردمش هم که سالها پیش تونستن نور رو منفجر کنن؟!! چرا باید زندگیشون به گوز بند باشه؟ آرش آشوری نیا---------------------------------------------------------------------------------------- برای اکثر ما ایرانیها گفتن اینکه فعال سیاسی هستیم سنگین هست... اگر هم کسی فعال سیاسی باشد مثل جذامی از او دوری می کنیم ... گاه هم این سیاسی بودن از فحش پدر و مادر بدترهست! در حالیکه اکثر کشورهای پیشرفته دنیا جوانها برای گفتگوهای حزبی ... سیاسی... شبهایی در کافه ای جمع می شوند یا عضو گروه سیاسیی هستند و یا با نمرات عالی به تحصیل در رشته های سیاسی/اجتماعی مشغولند... فعالان سیاسی ما یا در کمای سیاسی اند یا باورهای ایدیولوژیکیشان فقط در بلندگوی گلوشان و مقالاتشان خانه دارد و در عمل پای راست را از چپ تشخیص نمی دهند... یا گنده لاتهایی اند که بعد از چند دعوای خیابانی و چاقو کشی و چاقو خوردن... به این نتیجه رسیده اند که حالا وقت مناسبی برای عرض اندام حزبیست... البته کشته یا زندانی شدن برادر و خواهر و درنتیجه پیوستن به گروه حزبی و عملیات مسلحانه به اینگونه حزبی و سیاسی بودنها هم دامن می زند. یک چند شاعر و شاعره هم در لندن و چند جای دیگر هم داریم که نه از حکمتیسم چیزی می دانند و نه واقعا می دانند! دلشان خوش است که وقتی همه گل رز قرمز برداشته اند برخلاف بقیه نبودند و رز صورتی که غنچه بوده برداشته اند... خوب برای این افراد منافع شخصی جلوتر از هر چیزی برایشان سکه می اندازد!... اما ... چرا نباید سیاسی بود؟... یادم می اید مامان از خاطره هایی که تعریف می کرد... یکی این قبول شدنش با رتبه چهارم در دانشگاه ملی تهران بود واینکه شوهر خاله اش -کارمند دانشگاهی دیگر- به او گفته بود... اگر فلان جوونها رو دیدی که گل میخک سرخ زدند... کمونیستند.... ازشون پرهیز کن.. اگر فلان گروه رو دیدی... فلانند.. از اونا دوری کن... اگر... اگر... نصیحت مامان به من و دو تا برادرهام این بود که دنبال کارهای سیاسی نریم... از الکل و دخانیات پرهیز کنیم... و.. و.. اما سیاست را برای سیاست بازان بگذاریم... این طرز فکر اکثر مردم ماست... یک آمار سرانگشتی از ارکوت بچه های ایرانی نشان می دهد که 99 درصدشان نوشته اند سیاسی نیستند... این از کجا نشیه می گیرد؟ چرا نباید سیاسی بود؟ مگر سیاسی بودن چیست؟ جز اینکه برای احقاق آزادی فردی تلاش کنیم... برای بهتر شدن یک روز از روز بعدی... جز اینکه بخواهیم برای اعتقادات مذهبی، باورهای ایدولوژیک و امثالهم مجازات نشیم ... به خاطر وبلاگ/خاطره/نظر نوشتن به ارتداد محکوم نشیم ... سیاست یا سیاسی بودن... بد نیست... اما در کشور شاخ شکسته ودیکتاتور پسند ما... هیچوقت در هیچ دوره تاریخی آزادی سیاسی نبوده است - شاید زمان کوروش- آن موقع هم من خاطره زنده ای ازش ندارم و اگر هم چند هزار سال پیش زنده بودم و توی یک شکل و فرم دیگه... خلاصه که خودم یادم نمیاد... و احتمالا برخلاف بقیه که همیشه پرنسس و شازده خانوم بودند... من احتمالا کلم یا کاهویی چیزی بودم! ... در ایران... از سیاست لولوی سرخرمنی ساخته و پرداخته اند که اگر هم انسانی ایرانی به آن بپردازد به زندان و اعدام مجازات و محکوم می شود. -------- وبلاگ نیک آهنگ و ف.م.سخن و بهنود رو می خوندم... دیدم خیلی بابا کارم بیخ داره... باید کلی دکترای ژورنالیسم و وبلاگنویسی و خوشنویسی و پز نویسی و یک مدرک رقص شکم آدم داشته باشه تا اسمش تو این حلقه ملکوتی وارد بشه... برم... برم... یه تاج پلاستیکی واسه خودم بخرم که یه وقت واسم عقده نشه! ------- "بعضي و از جمله محسن سازگارا متفکر عزيز را به فکر انداخته بودم تا برخي نيز از بي شباهتي ها را نشاني دهند." مسعود بهنود محسن سازگارا که طبق نوشته بهنود "متفکر" هست... دیگه چرا به "فکرش" انداخته! مگه متفکرا به فکر هم می افتن؟ و ... اینجا: "راست اين است که هيچ دو کس و هيچ دو امري، که به هم شباهت داده مي شوند، از همه جهات شبيه هم نيستند. " عجب!
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Tuesday, December 06, 2005
|
|
Monday, December 05, 2005
..تو آمریکا یه یک اصطلاحی هست که میگه ماندی مورنینگ کوارتر- بک ...چون یکشنبه شبها اینجا در چند کانال تلوزیونی فوتبال آمریکایی/راگبی داره و خیلی هم پر طرفدارن... فردا صبحش/روز دوشنبه تو یه سری برنامه های رادیویی راجع به این می شینن صحبت می کنن که اگه اونا بودن چی به مربی تیم میگفتن و راهنمایی می کردن که تیم فلان بهتر بازی می کرد/می برد... حالا صبح دوشنبه کوارتر بک خونه شیما! پ: در حال ریش زدن/ شیما در حال لباس پوشوندن و کلنجار رفتن با دختر کوچولو که چون تو برف و سرما نمی شه با دامن بره مدرسه... حالا رضایت بده و پاهاش رو بکنه تو شلوارش! من: پ؟ دیشب ازم یک سوالی کردن که یادم نمی یاد چی بود! اما جوابم رو یادمه... که گفتم... شاعرای کشورهای آزاد از عشق و زندگی می نویسن و شاعران ایرانی همدوره من... متاسفانه از مرگ و فلاکت. چی فکر می کنی؟ پ: به نظرم درست گفتی. خیلی دوست دارم. دختر کوچولو: من رو چی؟ من رو دوست نداره بابا! پ: بابا جون من که هم دوست دارم هم عاشقتم... دختر کوچولو: نه. ولی شما فقط به مانی گفتی دوسش داری. پ: بیا بوست کنم. دختر کوچولو در حال جهیدن... من: بچه بیا حالا این شلوارتو اول بپوش... مواظب باش نیافتی... مگه خرگوش شدی... می پری! دختر کوچولو: مانی من بانی می خوام. من: من نمی فهمم چی می گی. باید فارسی بگی تا مانی بفهمه. پ: بگو خرگوش می خوام. دختر کوچولو: من خرگوش می خوام. من: الان زمستونه خرگوشها خوابن باید صبر کنی تا بهار که خرگوشها از تو لونه اشون دربیان... یادته پدر که اینجا بود دو تا خرگوش تو باغچه پدر می رفتن؟ دختر کوچولو: حالا که برف اومده... چرا پدر نمی یاد. پدر گفت برام اسکی می خره می بره بهم اسکی یاد بده. مانی میای به پدر تلفن کنی؟ من دلم برا پدر خیلی تنگ شده. الان خیلی برف اومده که بگیم برف اومده پدر بیاد. ------- دیشب ... توی راه... ان-پی-آر راجع به آلن کوشان که از مادر یهودی کرد ایرانی و پدر مسلمان آذری ایرانی به دنیا آمده صحبت می کرد. موزیکش رو هم که مدتهاست مریدم.
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Monday, December 05, 2005
|
|
Sunday, December 04, 2005
قربانی اسيدپاشی خواستگار"آتش، آتش، آتش، سوختم، سوختم" اين فرياد "آمنه بهرامینوا" دختر ٢٨ سالهای است كه در يك بامداد آبان ماه ١٣٨٣ بهدليل اسيدپاشی خواستگاری ناكام، صورت، چشمان و دستان خود را از دست داد. "حكايت غريبی است عشق ناخواسته". اكنون او در غربت تنهايی فرنگ خانهنشين شده زيرا چشمانی كه نمیتوانند ببينند، چهرهای كه نمیتوان ديد و دستانی كه ديگر نمیتوانند هيچ كاری برای او انجام نمیدهند فريادرس میخواهد...
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Sunday, December 04, 2005
|
|
Saturday, December 03, 2005
پ: لوک لیتل گرل بالوونز /نیگاه کن دختر کوچولو بادکنکها رو ... من: آره توی بلاگم راجع به این چیزها و این چیزها نوشتم دیروز... پ: پس بگذار اینجوری بگم... با لهجه غلیظ... ایرونی ... لوک لیتل گرل بالووونزز. از خنده غش می کنه - میخوام فایل صدام رو هم بگذاری-
------ Double Pink
I was at a Kate Feiffer's reading with the little girl. She is a children's books author. Dressed in a pink shirt, a pink shawl, a pair of pink shoes, sitting on a chair next to a pink handbag, a pink panther (not really), and several pink books of hers stuck up and down mothers' nose... the book was a pink miscarriage! Luckily the heroine had grown out of her love for the color but the author was another story! ... and... Yes... thank god... my little girl loves the blue Cinderella satin gown and ruby red glitter-Dorothy Wizard of Oz shoes!
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Saturday, December 03, 2005
|
|
Friday, December 02, 2005
 ...evidently... the little girl feels... she is the center of our/the world... and her dad has a rather large face (this was what came to my mind when I first saw P standing at a bus station -in Copenhagen- a few years before we started going out...) and of course she draws her mama as ... Rudolf the Red Nose Reindeer! This is what... I get after washing, cleaning, feeding, and loving her: Mama Sheema, a lovable deer... saving Christmas. Not a bad deal!
-----

از کیانوش سنجری... در زندان با ایرانی برگشته از گوانتانامو------ خانم شیرین عبادی که وقتی نطق می کردند و من کلی به خاطر مقالههام فحش خوردم چون همه توی تب و تاب عبادیزم (یه چیزی تو همون مایه های خمینیزم و خاتمیزم و معینیزم و دروغیزم وهر خوشگل تو دل بروی ایزمیک دیگه) غرق شده بودند... به جای دل سوزوندن برای زندانیهای طالبانی و جانی گوانتانامو باید از دانشجوهای زندانی در زندانهای جمهوری اسلامی می گفت... یا اگر هم با وجود داشتن جایزه نوبل و غیره می ترسید (خوب جون آدمیه دیگه... حق هم داره بترسه)... مجبور نبود گوانتانامو رو توی صحبتش بگنجوند... به عنوان ایرانی جایزه رو برده بود و به خاطر دفاعیات و کارهای اینچنینی اش در ایران ... نه به عنوان وکیل سازمان ملل و امنیت جهانی! این عنوان مطلب کیانوش دقیقا همونیه که خانوم عبادی یادش رفت بگه! ----- نمی دونم چرا پدر و مادرهایی که نسل اول مهاجر هستند... ایرانی... (یا عرب... ایتالیایی... چینی...) اصرارغریبی دارند که با لهجه های کج و کوله با بچه اشون به زبون کشور محل اقامت حرف بزنن... بچه باید زبونی که پدر و مادر بهش تسلط دارند رو یاد بگیره... تو محیط و مدرسه زبون اون کشور رو خواه ناخواه یاد می گیره... مثلا می ری مهمونی ایرانی می بینی اسم بچه رو گذاشتند حسن عباس قلی خشایار هوخشتره یا كياكسار... تو آمریکا، سوید یا آلمان هم به دنیا اومده یا بزرگ شده... اسم بچه که هیچوقت درست تلفظ نمی شه... هر سال هم می ره ایران... دو کلوم فارسی رو با لهجه حرف می زنه... بعد پدر و مادرش هم با انگلیسی/سویدی/آلمانی یا هرچی دیگه رو دست و پا شکسته یا اگه زبونشونشون هم خوب باشه با لهجه بلغور می کنند... بعد هم می خوان بچه هم تو این محیط هم تو اون محیط بای-پولار/دوقطبی نشه! خیلی کارام نقص داره ولی مو لای درز این یکی نمی ره... با دخترم فقط فارسی حرف می زنم... با لهجه تهرونی -مهاجرت زده که نمی شه با بچه انگلیسی حرف زد... یا مثلا طرف از طرقبه مشهد (به طور مثال ) اومده خارج... با بچه که اینجا بزرگ می شه... داره انگلیسی حرف می زنه... یاد یه آقای پاکستانی افتادم که پدر بزرگش از اصفهان مهاجرت کرده بود لاهور و تو بازار کار می کرد... با چنان لهجه غلیظ اصفهانی اردو حرف می زد که فکر می کردی الان سوار اتوبوس شده از ناف اصفهون اومده لاهور!! فکر کنم بابا بزرگ اونم اصرار داشته با بچه با لهجه اصفهونی اردو حرف بزنه! پ جونم می دونم... بالاخره گاهی اینجا رو می خونی... پس قربونت با اینکه اذعان دارم لهجه انگلیسیت به قول مامان و آدریانا و باربارا و گوییدو و مگی ... خیلی تکزاسیه... انگار همینجا به دنیا اومدی... ولی جیگرم ... جون من بیا و با این دخترمون فقط فارسی حرف بزن... نفس من رو نه فقط با عشقت بلکه از اینکه هر روز باید یادت بندازم با دختر کوچولو فقط فارسی حرف بزنی از تک و تا انداختی... خیلی مخلصیم خوشگلم ----- یکی از خواننده ها پرسیده چرا دخترت می گه مانی بهت... والله چه عرض کنم... دختر ما وقتی که به دنیا اومد ازپدر بزرگها و مادربزرگهاش پرسیدم می خواین چی صداتون کنه... یکی گفت این یکی گفت اون... مامان من گفت می خواد فسقلی صداش کنه مامانی... پای تلفن وقتی مامان زنده بود فسقلی خوشگل می گفت مامانی... بعد دید به نفعش هست که از کلمه ها و اعداد فاکتور بگیره (بچه ها همه اینجورین) و مثلا بعد از هفت بگه نه... مامان و مامانی رو یکی کرد و من رو مانی صدا کرد... به نون می گفت نامی... و از این قبیل چیزا... نامی تبدیل به نون شد... مامانی مرد... اما مانی مانی موند... چقدر هم که قشنگ می گه ماااااانی بیا بشورم! ------ استناداً إلى معلومات مستقات من الا بلاگر... خوب خدا رو شکر این رفیق بلاگرمون از خوابم میاد- خوابم نمیاد-می رم بخوابم- الان بیدار شدم برگشته سرجاش... یکی از بهترین داستانهایی که توسط یک نویسنده ایرانی نوشته شده است... داستان چند پر پونه به قلم خانم مرضیه ستوده است... اینجا------- امروز وبلاگ مرتضی نگاهی را می خواندم این را خودم هم بین ایرانیان مقیم آمریکا دیده ام... "دیگر این که روز شکر گزاری مردم به هم تبریک می گویند و شکر می کنند که در آمریکا هستند! من هم این روز را به همه آمریکا نشینان تبریک می گویم و... نیز این نکته را می خواهم بگویم که چه ما مخالف آمریکا باشیم و چه موافق، در هر صورت این کشور را به تمام کشورهای دنیا ترجیح می دهیم. چون هزینهء مخالفت با آمریکا و مرگ بر آمریکا گفتن در این کشور صفر است و دوستان چپ من هم برای مبارزه با آمریکا به آمریکا مهاجرت کرده اند و اینجا حسابی شلوغ می کنند و البته زیر پایشان هم مرسدس یا ب ام دبلیویی هست و خانهء خوبی دارند و غذاهای خوب می خورند و لباس های خوب و عالی می پوشند و در ضمن همیشهء خدا با آمریکا و سیاست هایش هم مخالفت می ورزند. خب دیگر! این هم سیاستی است!"
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Friday, December 02, 2005
|
|
Thursday, December 01, 2005
یکشنبه چهار دسامبر ساعت پنج بعد از ظهر به وقت تورنتو/ شرق آمریکای شمالی... آقای مجید زهری و من یک صحبت رادیویی خواهیم داشت... فکر کنم از آخرین مصاحبه ام سه سالی گذشته (... اون موقع... پ و دختر کوچولو را فرستاده بودم بیرون... ببینم این دفعه کجا بفرستمشون که وسط حرف ... یک فسقلی نیاد بگه... جیش داره... آب می خواد... نون می خواد... لباس پرنسسی اش کثیف شده... براش داستان می خونم... بینی اش را پاک کنم... گوشواره اش افتاده... می خواد با پدر حرف بزنه... دلش برای پدر تنگ شده... برف اومده ولی پدر نیامده ببرش اسکی یادش بده...) با بینی گرفته و تک سرفه های خشک و گوش کر و سنگینم از سرما خوردگی... ببینم چه جوری می شود. امروز عصر پ تلفن مهمی داشت... به دختر کوچولو گفتیم باید پایین تو زیرزمین (محل بازی دختر و کامپیوتر من و ورزشگاه خونگی و انبار وغیره) با مانی (من) باشه... بعد از بیست دقیقه... مانی؟ من دلم برای بابا تنگ شده... من می رم بالا پیش بابا.... گم گم... صدای کفشهای قرمز زرقی برقی... خش خش که یعنی داره می ره بالا... من هراسون... مانی؟ کجا می ری؟ عزیزم باید پایین باشی تا بابا تلفنش تموم بشه بعد شام می خوریم می خوایم ببریمت بازیک (محل بازی به زبون دختر) ... بیا اینجا تا مانی مشقهاش تموم بشه... دختر... ولی ... ولی مانی.. من می خوام برم پیش بابا!... نه دختر جون الان نمی شه.. بابا داره با معلمش حرف می زنه... مثل معلم تو که وقتی داستان می خونه باید همه ساکت بشین و گوش کنین.. یا وقتی داری روی یه پروژه (کاردستی) کار می کنی... اگر بری بالا معلم بابا ناراحت می شه مثل اینکه تو وسط داستان بلند بشی داد بکشی... خوب معلم بابا ... بابا رو تایم آوت می کنه... پس من می مونم اینجا تا بابا بیاد... در محل بازیک دختر کوچولو خوشحال و خندان در حال بازی و بالا رفتن از کوه مصنوعی در محوطه بچه ها بود... که یک پسر کوچولو دوید و رفت روی قله کوه نشست... بعد هم به دختر کوچولو یک نگاه ترسناک کرد و نعره ای کشید که برق از سر من پرید... چه برسه دختر کوچولو... که یعنی من شیر شاه... فاتح قله ام... که دیدم دختر کوچولو... دوید... دوید... پرید سرش رو توی بغل من گذاشت و از چشمهاش مروارید غلتون شروع کرد به ریختن... گفتم عزیزم.. اون از شما کوچیکتره بلد نیست حرف بزنه داد کشیده... شما می تونی باهش بازی کنی اگه بخوای ... اگه نه... می تونیم باهم بریم اونورتر بازی کنی... دیدم یواشکی سرش رو بالا کرد... و بعد از چند دقیقه یواش یواش دوباره به طرف همونجا رفت... که پسر بچه باز دوید طرف خانوم شیر کوچولوی من... خلاصه پدر پسر بچه دست پسر بلوند و شیطونش رو گرفت و آورد که از دخترکوچولو معذرت بخواد ... پرسیدم اقا شیره ی شما چند سالشه.. که معلوم شد نزدیک سه سالشه و خواهرش چهارسال و نیمه بود... بچه هایی که تنها هستند مثل دخترم نمی دونن دعوا با بچه های دیگه چیه... بلد نیستند از حق خودشون دفاع کنند.. برعکس من و برادرم که از من دو سال کوچیکتر هست... نمی دونم چند دفعه سر اینکه صورت عروسکها م رو خط خطی می کرد تو سرو کول هم زده بودیم... یا بابا که باید برای هردومون از یک شماره کیهان بچه ها دوتا می خرید ... یادمه وقتی پنج سال و نیمه بودم... کلاس آمادگی ...خانم آژیر نازنین به من جایزه داد (آخی... چقدر مموش بودم) بابا گفت... خانوم جون یکی دیگه دارین ؟ که شیما وبرادرش سرش دعوا نکنن ( کارشون به کلانتری نیافته.) ----- "People are just people... regardless of religion, borders and boundaries."
Negar Assari Samimi
My friend Negar... is one of the most unique artists you... may get the chance to work with. Her art is eye opening, bold and intelligent. I came to know her when I first started working/editing the Poetry of Iranian Women: A contemporary Anthology (a select list of poets from the Anthology can be seen/read on frontlist.org ... the website still needs more work...) I like this work by Negar... the most.
----- Reality in Iran
"According to Mr. Ganji's wife, Massoumeh Shafii, her husband has received death threats in jail. It would be nice of Mr. Khalilzad said publicly in earshot of Iranian reporters that not a hair on Mr. Ganji's head should be touched, or there would be hell to pay. He could follow this up by reaching out to the student groups now demonstrating again on Mr. Ganji's behalf and simply asking if there is anything America might be able to do for them."
Eli Lake ------
ظهر ساعت دوازده راننده اداره (یو. ان/سازمان ملل) دنبالم آمد تا برای ترجمه همراه خانم ایکس که در اتاق انتظار نشسته بود به بیمارستان دولتی در اسلام آباد برویم. بعد از دو ساعت انتظار بالاخره نوبت خانم ایکس شد و برای معاینه به داخل اتاقی رفتیم که دو پزشک جوان نشسته بودند. پس از سوال و جوابها خانم ایکس را به قسمت دیگری فرستادند تا سهمیه قرصهای ضد بارداری اش را بگیرد ( قرصهای ضد بارداری در پاکستان و همچنین تا جایی که می دانم در ایران مجانا در اختیار خانمها گذاشته می شود.) و اما این خانم ژورنالیست از مجیز گویان جمهوری اسلامی... ابطحیها... مهاجرانیها و رفسنجانیهای دست خون آلوده... نبود که تا کمر متواضعانه در برابر جنایتکاران خم شود وبا افتخار ازایشان حمایت کند (که البته تاریخ ما پر است از اینگونه افراد) به علت باورهای حزبی اش به یکی از گیتی بنایی ها، طاهره آقا خان مقدم ها، ثریا ابوالفتحی ها، و مینا انتظاری ها ی باردار- زندانی درسلولهای جمهوری اسلامی تبدیل شده بود. آن دیگران اما با کودکانی در رحم... حلق آویز شده بودند... و او و معدودی دیگر پس از چند سال... آزاد ... خانم ایکس یک ژورنالیست جیره خوار رژیم حاکم بر ایران نبود. اویک انسان متعهد بود که بهنود گونه به سفارت ایران در لندن نمی رفت تا پرونده های پناهجویی فعالان سیاسی و دانشجویی به زیر سوال برود!
|
#
posted by
Sheema Kalbasi : Thursday, December 01, 2005
|
|